تبليغاتX
صدای خاموش

صدای خاموش

از همه ی اون رفتارات هنوزم من دلخورم


اسم تو توی قلبم حک شده
ببین دلم واست خیی تنگ شده
میخوام سایه بون باشی واسه عشقم
بیشتر از این نده این دلو بهش غم
دوری تو عزیزم خیلی سخته برام
اگه بری ارزوم میشه نقشه بر اب
نقشه برات کشیدم که ماله من شبی
که بزاری دوست توی دست من یکی
راه زندگیمو خدا نکن بسته
از این همه غم و تنهایی دیگه شدم خسته
مست گناه نیست
مست عشقشم
لایق شدم خودش میگه نور چشمشم
اگه اشک ریختم نه اینکه بچم
اگه خندیدم نگین دیوونم
قطرات بارون پنجره رو میشوره
کی میتونه یاد تورو از دل من بشوره؟!
اره زیباست
به خاطرت بودن
به خاطرت سوختن
به خاطرت مردن
دیوونه ی یه جرعه ی اون نگاه پاکتم
یا که دیدن اون رویه پاکتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 5:56  توسط قطره ای باران  | 

BaVaR nAdAraM


باورم نمیشه که یه روز تورو نبینم


گفته بودم که بری از غم دوریت میمیرم


دستای سردم همش صبح تا شب از تو نوشت


نگو دیگه نمیای


نگو اینه سرنوشت


گرچه فرقی نداره واست بود و نبودم


اما یه حقیقته بدون تو نابودم


خدا چرا قلبمو از محبت پر کردی


کاش دلم از سنگ بود و میگذشتم به راحتی


http://i12.tinypic.com/33ykuht.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:14  توسط قطره ای باران  | 

broken heart

http://farner.in/blog/wp-content/uploads/2009/08/broken_heart-18231.jpg


دوست داشتم تو را


به اندازه دوست داشتنم


در آغوش بگیرم


اما ،


چقدر فاصله دارم از تو


انقدر که فقط


لبخند های تو را می بینم


و تو مرا هیچ


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:2  توسط قطره ای باران  | 


http://images.cnblogs.com/cnblogs_com/zerocool/AloneBoy.jpg


اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:56  توسط قطره ای باران  | 

:( ببین!

http://abrisham.persiangig.com/image/saharr.jpg


ببين که چشم عاشق ، داره ستاره مي شماره


به انتظار چشمات ، هر شب داره مي باره


مي خواد که فرياد بزنه که دل چه بي قراره ، نمي تونه، نميشه..


آخه عشق که صدا نداره..       

                           

                                                                   

                                                        آره من اونم که گفتم واسه چشم تو ديوونم


                                                                آره من قولي بهت دادم که تا تهش بمونم



تو ولي اين روزا سرد شده نگاهت ، راهزنا زدن به راهت..


 اما من چي؟ من فقط يه کم شکستم، خوب نگام بکن، مي بيني؟


من هنوز همون ديوونم..

http://amirgig.persiangig.com/cart/3.jpg


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:28  توسط قطره ای باران  | 

ایستک :X


       http://matin.m7.googlepages.com/LOVE_FOR_NaSrin.jpg      
  
این روز ها زندگی ام در گرو توست، 

                             تو بخواهی خوشحالم

                                                                         و نخواهی نه

       دوست دارم برای تو زنده باشم

                                                      و عروسکی در دستان تو

تو می دانی چه می خواهم

                                       و می دانم بد نمی خواهی..
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:24  توسط قطره ای باران  | 


http://i12.tinypic.com/6fzvair.jpg
مي شود در حضور خارها يك ياس بود

در هياهوي مترسكها پر از احساس بود

مي شود حتي براي ديدن پروانه ها

شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود

دست در دست پرند، بال در بال

نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس كرد

كاش مي شد حرفي از «كاش ميشد» هم نبود
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:17  توسط قطره ای باران  | 

ای
همراه
مـــــــــن
تنــــــها با تو
تا اوج عشـــــــق
هـم پـــــــــــــروازم
با قلب تودلدارمن هم آوازم
توهمپـــــــــای من، تنـــها با من
هـــــــــــــــــــم آوایـــــــــــــــــــــ ــی
با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــایــی
تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدایــی
ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب
دلـــگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــداییــــــ ــــم
ما، دل میبازیم دریا دریا ،تابیکران،عاشقای بی پرواییم
تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــرب ان
چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب
تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــ اب
مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان
بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب
ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی
عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدا ییم
ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران
عاشقـــــــای بی پــــرواییـــــــــم
ای تورؤیـای شبهای مـــــــن
عشق و ببین تو چشمای من
دستات و تو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدار
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:11  توسط قطره ای باران  | 

http://inlinethumb06.webshots.com/16581/2660520140103396704S600x600Q85.jpg



روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا منو دوست داری ؟ چرا عاشقمی ؟پسر گفت : نمی تونم دلیل خاصی رو بگم اما از اعماق قلبم دوستت دارم دختر گفت : وقتی نمی تونی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چطوری می تونی بگی عاشقم هستی؟ پسر گفت : واقعا دلیلش رو نمی دونم اما می تونم ثابت کنم که دوستت دارم دختر گفت : اثبات؟ نه من فقط دلیل عشقت رو می خوام . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش رو براش توضیح می ده اما تو نمی تونی این کار رو بکنی

پسر گفت:من دوستت دارم چون تو زیبایی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو رو به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

: نامه بدین شرح بود

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی تونم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی تونم دوستت داشته باشم

تو رو به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا الان می تونی بخندی ؟ می تونی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز داره؟

نه

و من هنوز دوستت دارم و عاشقت هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:39  توسط قطره ای باران  | 



http://www.cornish45.freeserve.co.uk/river/dreams2.jpg

یه عمری آسمون بودی ، دستم به تو نمی رسید


نه قطره ای روی زمین ، نه چشم تو منو ندید


هر چی رو من قسم دادم به حرمت ستاره ها


تا که به تو نشون بدم ، بین تموم قطره ها


خدا که این قصه رو دید از رو زمینش منو چید


ابری شدم که آسمون ، باز دوباره منو ندید


از بخت بد، من این بالا ، این آسمونِ رو زمین


باید که قطره ای بشم ، ای آسمون منو ببین


قطره شدم از آسمون تا که بگم دیوونتم


من عاشق بوی نمِ اشکای روی گونتم


به جای بارون گریه ها ، مال تو باشه نازنین


بذار که با لمس تنت آروم بمیرم رو زمین


نذار که حرف آخرم ، با گریه همبازی بشه


بگو که من دوسِت دارم ، تا این دلم راضی باشه


هیچی نگفتش آسمون ، حتی منو نگاه نکرد


تو لحظهً مرگ منم ، یه بار منو صدا نکرد...


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 21:4  توسط قطره ای باران  | 

فقط بیا...




                  لطفا بیا


                                        دیوانگی‌ ام را قرار است اعتراف کنم

             کنج همین دل

                                             زیر این شاخه تازه نوک زده

                                                                   روی همین چمن سبز خیس از شبنم صبح

                                کنار همان سنگ‌های رنگی


    دستانت را شاهد می‌خواهم
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط قطره ای باران  | 


http://i10.tinypic.com/2q1gd9z.jpgمی دونم می خوای بری

منو تنها بذاری
می دونم چشات می گن
دیگه طاقت نداری
می دونم خسته شدی
مرغ پر بسته شدی
دیگه تو بال و پری
واسه پرواز نداری





می دونم دست تو نیست
رفتن و پر زدنت
آخه اگه با تو بود
من بودم همسفرت



می دونی رفتن تو
توی تقدیر منه
گریه های بی صدا
سهم فردای منه




می دونی مال منه
همه ی جدایی ها
همه ی غم های دنیا
همه ی تنهایی ها



می دونی اشکای من
مث بارون می بارن
آخه تو که نباشی
دیگه مانع ندارن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:51  توسط قطره ای باران  | 

دوست داشتن


مي خوام از دوست داشتن بگم



از دوست داشتن تو و خودم بگم



دوست داشتن براي من يه واژه بود


مثل موج تو دريا سرگردون بود



به وقت تنهايي سراغش ميرفتم

وقت خوشي فراموشش مي كردم


تو روزاي ابري


پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره


دل مي سوزندم


چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم


وقت بهار


دنبالت مي گشتم



دنبال اداي دوست داشتن گلها


زير بارون مي رقصيدم



اما هيچي ازش نمي فهميدم



اما با اومدن تو



همه چيز عوض شد


رنگ گلها


خواب زندگي



رنگ ديگي شد



دفتر مشقم هر شب با اسم تو پر شد




رنگ نقاشيام رنگ چشماي تو شد



شبا تو خواب روياي من


نوازش دستهاي گرم تو شد



تو خواب و بيداري



تو زندگي و رويا



فقط يه آرزوي كوچيك دارم



يه آرزوي كوچيك و محال دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:19  توسط قطره ای باران  | 

باز خواهم گشت..


دوباره باز خواهم گشت...


نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...


ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...


و چشمان تو را با نور خواهم شست...


به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...


رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...


به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:7  توسط قطره ای باران  | 


http://bahram.info/pic/5855884-md.jpg



می گن شیشه عمر آدما اگه خیس بشه عمرشون کم می شه!


می دونستی چشات شیشه عمر منه؟


می دونی آدما بین "الف" تا "ی" قرار دارند.


بعضی ها مثل "ب" برات می میرند،


مثل "د" دوستت دارند،


مثل "ع" عا شقت می شوند،


مثل "م" منتظر می مونند تا یه روز


مثل "ی" یارت بشن.


می گن قلب آدما اندازه مشتشونه. ولی چه طوری یه دنیا مهربونی،


یه آسمون صداقت، یه کهکشون محبت و یه دریا عشق تو مشتت جا شده؟


آدما سرشون روبالا می کنن تا ماه رو ببینن ولی نمی دونن ماه سرشو پایین کرده داره اس ام اس می خونه!


هیچ می دونستی هربار که تو پلک می زنی من نفس می کشم؟


پس مواظب باش به کسی خیره نشی که من خفه می شم!

چشماتو ببند


بستی؟حالا باز کن


باز کردی؟


چقدر طول کشید؟


همین قدر هم نمی تونم دوریت رو تحمل کنم!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 2:55  توسط قطره ای باران  | 




چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد
 و به جاش يه زخم هميشگي روقلبت هديه داد


 زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و
 نفرت باشي حس كني كه هنوزم دوستش داري


چقدر سخته كه دلت بخواد سرت و باز به ديواري تكيه بدي
 كه يك بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده


چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
 اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي


چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو
خيس كنه اما مجبور بشي بخندي تا نفهمه كه

هنوزم دوستش داري

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اونوقت آروم زير لب بگي
گل من باغچه ي نو مبارك
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1:55  توسط قطره ای باران  | 

پيشم بمون






چشماي تو براي من عالم زندگانيه


رنگ چشات براي من اميد زندگانيه


من ميميرم اگه تو پيشم نموني


رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني


چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت


بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟


اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس


دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس


واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود


عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود


من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون


پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:10  توسط قطره ای باران  | 


عشق فراموش شده


تو که میدونی عشق منی دوست دارم


واسه چی پس تو میگی میخوام برم دیگه دوست ندارم


یادته اون روزا که دستت تو دسته من


حالا تو میخوای بری منو نمیخوای دلبر من


میدونی من بی کسم تو بودی همه کسم


زندیگم تو بودیو حالا من خارو خسم


چرا تو لج میکنی


ابروهاتو کج میکنی


زندگیم تموم شدش برای تو


عمر من حروم شدش به پای تو


واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم


شهرو آتیش بزنم بیام بگم دوست دارم


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:7  توسط قطره ای باران  | 


http://imagecache2.allposters.com/images/NGSPOD03/106113.jpg
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:41  توسط قطره ای باران  | 





کوچه دلتنگ... دلتنگ لحظه های سبزی که هر روز

٬ طلوعی سایه ی مهرش را به گرمی می بخشید.

ولی امشب داغ تنهایی را بر جگر سوخته اش مهر باطل می زند... یاد پنجره ای که همیشه رو به بالا بود

٬ اما امروز سلام نفس گیر مشرقی اش کوچه را به سمت بهت

زدگی به اعماق غروبش می کشاند.هر روز خاطره ی سرمای صدایی سرخ که

سر سبزی را به سخره به دار میکوبید را به سمت فراموش

شدنی ابدی می کشانم.در حالیکه کتیبه وار ٬ ذره ذره ی خیالم را حک می شود

و پنجه کلامش را به دیواره ی ذهنم فریاد....

دارم همه جا را دیوانه می بینم....و زخمی که تازه تر از دیروز فردا را لب باز می کند.... مرا......... دیوانه می شود...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:41  توسط قطره ای باران  | 

احساس من



هیچ‌کس مثل تو احساس مرا درک نکرد

و نفهمید که عشق
مثل الماس تراشیده پُر از ابعاد است
تو فقط دانستی
چون‌که نایاب ترین الماسی
دوستت می‌دارم
ای که احساس مرا می‌فهمی
ای که می‌دانی عشق
مثل یک مثنوی شورانگیز
پر زِ ابیات قشنگی‌ست
که هریک از آن
معنی ناب و لطیفی دارد
عشق آن تابلو زیباست که در آن پیداست
گذر سخت زمان دوری
گذر ساعت وصل
به یکی چشم زدن
روح مشتاق و ستایشگر دوست
لب خندان و رضامند نگار
ناز معشوق و نیاز عاشق
بارش گریه شوق
سرخی شرم حضور
پیچش موی بلند
دور انگشت نوازشگر یار
لذت بوسیدن
تپش تند نفس وقت وصال
همدلی همنفسی همکاری
روح ایثار وصبر
وقت ناهمواری
وهزاران تصویر
که تو در یاد آری
ای که در مرتبه و معنی عشق
قافله سالاری
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:21  توسط قطره ای باران  | 




ای عشق همه بهانه از توست

من خامش‌ام این ترانه از توست



آن بانگِ بلندِ صبح‌گاهی

وین زمزمه‌ی شبانه از توست



من اندهِ خویش را ندانم

این گریه‌ی بی بهانه از توست



ای آتشِ جانِ پاک‌بازان

در خرمن من زبانه از توست



افسون شده‌ی تو را زبان نیست

ور هست همه فسانه از توست



کشتیِّ مرا چه بیم دریا؟

طوفان ز تو و کرانه از توست



گر باده دهی وگرنه، غم نیست

مست از تو، شراب‌خانه از توست



می را چه اثر به پیش چشم‌ات؟

کاین مستی شادمانه از توست



پیش تو چه توسنی کند عقل؟

رام است که تازیانه از توست



من می‌گذرم خموش و گم‌نام

آوازه‌ی جاودانه از توست



چون سایه مرا به خاک برگیر

کاین‌جا سر و آستانه از توست


( ه.ا.سایه)
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 18:17  توسط قطره ای باران  | 

غروب یا طلوع؟!

صبح شده


ولی ابرها همچنان دیروزی هستند

و همچنان غروب است

صبح شده و روزی دیگر است

ولی هیچ کس نمی داند

و فقط من می دانم

که دیروز است

و هنگام غروب است

و شامگاه آخر است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 18:14  توسط قطره ای باران  | 

مادر يك چشم

مادر من فقط يك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ...

اون هميشه مايه خجالت من بود

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

يك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم.

آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

به روي خودم نياوردم،

فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط يك چشم داره!

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم.

كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ، كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد روز بعد بهش گفتم،

اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟!!!

اون هيچ جوابي نداد....

حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم، چون خيلي عصباني بودم.

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگي از زندگي، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه هاشو

وقتي ايستاده بود دم در، بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا اونم بي خبر سرش داد زدم، چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!

گم شو از اينجا!

همين حالا اون به آرامي جواب داد،

اوه خيلي معذرت ميخوام. مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم،

و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد يك روز، يك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور براي شركت در جشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون البته فقط از روي كنجكاوي

همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

اي عزيزترين پسر من، من هميشه به فكر تو بوده ام.

منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري مياي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تو رو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ...

وقتي تو خيلي كوچيك بودي، تو يه تصادف، يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك مادر، نمي تونستم تحمل كنم

و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي

با يك چشم بنابراين چشم خودم رو دادم به تو براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو مادرت

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:1  توسط قطره ای باران  | 


دنيا را بد ساختند
کسي را که دوست داري، دوستت ندارد
کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نداري
اما کسي که تو دوستش داري، و اوهم دوستت دارد؛
به رسم و آئين زندگاني به هم نمي رسند.
و اين رنج است؛
زندگي يعني اين.

دکتر شريعتي:X

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:22  توسط قطره ای باران  | 


مطمئن باش برو

                                                                        ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست 


                                      و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی 


   به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود 


و                                                                 به یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
                                    تو برو 


برو تا راحت تر تکه های دل خود را
                                                     آرام سر هم بند زنم


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:21  توسط قطره ای باران  | 

اندوه



نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر

اخوان ثالث

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:21  توسط قطره ای باران  | 

باران

                                                                                   
باران كه مي آيد 
گوش به زنگ صداي تو
تكه تكه ترانه هاي كهنه را كنار هم مي چينم
و هميشه به همين حقيقت تلخ مي رسم كه :
تو هم با من نبودي !

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 15:8  توسط قطره ای باران  | 

واپسین لحطه!

ساعت


واپسین غروب حیات
آخرین نفس هایش را
به جهان برزخ روانه می کرد
نمی دانست که هست یا نیست

زمان هشیاری
از آخر کار خویش ، گله داشت

صدای سوت قطار
در غار برزخ پیچید
در کوپه ی پر هیاهوی لحظات
به خواب رفته بود عمیق

ساعت هفت شب بود
به ایستگاهش رسید ، به گونه ای دیگر
پیاده شد
و در هتل همان جهان اطاقی گرفت


شماره ی اطاقش را وقتی خواهم دانست
که در همان ایستگاه آخر پیاده شوم ،
جوری دیگر
فقط
ساعتش را نمی دانم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 18:42  توسط قطره ای باران  | 

این "او" كیست..؟!

او را دوست دارم !


او نیامد ، او رفت !

او مرا دوست نداشت!

این "او" كیست ؟!

كه رد پایش همه در شعر من است...

این "او" كیست ؟!

كه تمنای وصالش همه در چشم من است...

این "او" كیست ؟!

كه تپش های دلم در نگهش بیدار است...

این "او" كیست ؟!

كه یكباره عشقش در سینه من جا خوش كرد...

این "او" كیست ؟!

هر كه می خواهد می تواند باشد !

او كه نشناخته قلبم زیر چنگال قساوت له كرد !

او مرا دوست نداشت !

او نیامد ، او رفت !

او را دوست دارم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 18:11  توسط قطره ای باران  |